"مرد سرنوشت من"

"عشق پاییزی...تقدیم به آنکه در کنارم نیست"

باور کن

 

مرا اینگونه باور کن ، 

کمی تنها کمی بی کس ،

 کمی از یادها رفته ،

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا دیگر کجا رفته ؟

نمیدانم مرا آیا گناهی هست ؟

که شاید هم به جرم آن ؛ غریبی و جدایی هست

+ نوشته شده در  ساعت 0:1  توسط زهره  | 

جدایی.تنهایی

 

 

گویند که حافظ گفته ست:

 غم جدایی و غم تنهایی دو غم اند

حال که من دچارم به هر دو غم چه کنم

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:59  توسط زهره  | 

بگذار

 

بگذار آنچه از دست رفتنی است ،

 از دست برود!

من آنچه را میخواهم ،

که به رنگ التماس نیالوده باشد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:45  توسط زهره  | 

انتخاب

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.
به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند ! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:43  توسط زهره  | 

مروارید

صدفی به صدف دیگر گفت:درد زیادی در درونم حس می کنم٬ دردی سنگین که مرا عذاب می دهد!

صدف دیگر با غرور گفت:ستایش ٬آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم و خوب هستم و سلامت.

در همان لحظه ٬ خرچنگی از آن جا عبور می کرد که صحبت آ ن دو صدف را شنید.....

خرچنگ  رو به آن صدف مغرور کرد و گفت:بله تو کاملا خوب و سلامتی و هیچ دردی را احساس نمی کنی.....اما......اما.... درد ی که دوست  و همسایه تو در خود احساس می کند......مرواریدی است بی نهایت زیبا.....که تو از آن بی بهره ای!

ای کاش همه ما می تونستیم  بدون غرور  مروارید درونیمون رو بیابیم!

خدایا!مرا ذهنی ببخش که بی گناه٬ پاک و رها از بدی ها باشد. ذهنی که توکل کند. تردید نورزد و داوری نکند ذهنی که تو را در همه ببیند و ... همه را در تو!

+ نوشته شده در  ساعت 23:42  توسط زهره  | 

قول وفاداری

فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره  عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگی هم خودم و هم تو را بر باد دادم
اگر احساسم را می فهمیدی...قلبت را دوباره می بخشیدی
لحظه  پایان این دیدار را روز آغازی ديگر می دیدی
اگر بیهوده نمی ترسیدم...عشق را اون جوری که هست می دیدم
شاید این لحظه  غمگین جدايي و وداع....قلبم را دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دل را می بستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل  نا برابر هستیم
از دو ایل  نا برابر هستیم
نه گناهکاریم نه بی تقصیریم
من و تو بازیچه  تقدیریم
هر دو در بیراهه  بی رحم عشق

با دل و احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی وعاشق شدن متنفر و بیزارم
زیر آوار فرو ریخته  عشق
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده

به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده
 

+ نوشته شده در  ساعت 23:41  توسط زهره  | 

زن..

خلقت زن:خداوند یک موجود قوی را خلق کرد و نامش را مرد گذاشت. از او پرسيد آيا راضي هستي؟ جواب داد نه؟ پرسيد چه مي خواهي؟ گفت: آینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم. تكيه گاهي میخواهم که هنگام خستگی و احتياج بر آن تكيه زنم و همدمم باشد. نقابی میخواهم که هنگام ضرورت درپشت آن مخفی شوم. بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم. مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد. اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم. مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم... سپس خداوند زن را خلق کرد

+ نوشته شده در  ساعت 23:40  توسط زهره  | 

خدایا شکر

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط زهره  | 

چی بگم...

زنی

به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....
 
<<اشک ها و خنده ها >>
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!

<<ترانه عاشقانه >>
شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود !

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:38  توسط زهره  | 

استرس

استرس یک بخش طبیعی از زندگی همه افراد بشر است.بر اساس تحقیقات علمی، وجود استرس سبب می شودکـه بدن واکنش نرمال از خود نشان دهد. زمانیکه انسانـهـابا وقایع فیـزیکی یـا احساسی متفـاوت روبرو می شوند که بــه عنوان مثال ممکن است برایشان تهدید آمـیـز بـــاشـد،واکنشی کـه بـــدن برای غلبه بر این موقعیت از خود نشان می دهد، به عنوان استرس شناخته می شود.با زندگی های پر مشـغله و پــر سرعــت امــــروزی، شـکی نیست که استرس یکی از مشکلات اساسی بشر است. راهکارهای کوچک اما کاربردی زیر را مطالعه کنید تا ببینـید چگونه می توانید بر استرس و تنش های روزمره خود غلبه کرده و زندگی آرامتری را برای خود ایجاد کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:37  توسط زهره  | 

وابستگی...

آیا تاکنون به واژه‌هائی مانند وابستگی، دلبستگی و یا پیوستگی دقت کرده‌ایم؟ آیا تاکنون تجربه کرده‌ایم که در ارتباط با کسی یا چیزی در بیرون از خودمان، احساس یکی شدن داشته باشیم. به نحوی که قسمت ناتمام یا نیمه‌تمام ما را تکمیل کند؟ در این حالت دو وضعیت به وجود می‌آید: یکی وضعیت جهنمی که ما آن را با واژه ”وابستگی“ معرفی می‌کنیم و دیگری حالت بهشتی که ما آن را پیوستگی“ می‌نامیم

وابستگی چیست؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:36  توسط زهره  | 

جواب هرچیز

هيچ وقت ،هيچ چيز را بي جواب نگذار!!!
جواب نگاه مهربان را با لبخند
جواب دورنگي را با خلوص
جواب مسئوليت را با وجدان
جواب بي ادب را با سكوت
جواب خشم را با صبوري
جواب پشتكار را با تشويق
جواب كينه را با گذشت
جواب گناه را با بخشش
جواب دلمرده را با اميد
جواب منتظر را با نويد   

+ نوشته شده در  ساعت 23:34  توسط زهره  | 

خداوند گریه کرد...

خداوند گریه کرد! زمانی که بنده اش آنی که اشرف مخلوقات خواندش و دردانه جهان خلقت شد اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت.خداوند گریه کرد! زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود بر بنده دیگرش ظلم و عناد کرد.خداوند گریه کرد! لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست.خداوند گریه کرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:33  توسط زهره  | 

موضوع اصلی

بعضی وقتها آنقدر به جزئیات و حاشیه مسائل می پردازیم که موضوع اصلی را به کل فراموش می کنیم ُ شاید بتونم منظورم را با داستان زیر بهتر بیان کنم

خانمی طوطی خرید٬ اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند! صاحب مغازه پرسید: آیا در قفس آینه ای هست؟!؛ طوطی ها عاشق آینه هستند: آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یه آینه گرفت و رفت.روز بعد آن خانم برگشت٬ طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند! آن خانم یک نردبان گرفت و رفت.اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفس تاب دارد؟ نه؟! خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند٬ حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد! چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مُرد! صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: واقعا متاسفم٬ آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟آن خانم پاسخ داد: چرا! درست قبل از مُردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه٬ غذایی برای طوطی نمی فروختند؟!!

+ نوشته شده در  ساعت 23:30  توسط زهره  | 

طنز اما...

قورباغه به کانگورو گفت:من می توانم بپرم و تو هم.پس اگر ما با هم ازدواج کنيم بچه مان ميتواند از روی کوهها بجهد.يک فرسنگ بپرد و ما ميتوانيم اسمش را قورگورو بگذاريم.  کانگورو گفت : عزيزم چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره ی قورگورو.بهتر است اسمش را کانباغه بگذاريم....هردو سر قورگورو و کانباغه بحث کردند و بحث کردند..آخرش قورباغه گفت : برای من نه قورگورو مهمه نه کانباغه. اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم.کانگورو هم گفت : بهتر. قورباغه ديگر چيزی نگفت. کانگورو جست زد و رفت. آنها هيچوقت با هم ازدواج نکردند.بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوهها بجهد يا يک فرسنگ بپرد.چه بد..جه حيف! که نتوانستند فقط سر يک اسم توافق کنند.......

***********************

همیشه حسرت گل های آفتابگردون رو می خورد . به اونها نگاه می کرد و با خودش می گفت : << چرا من باید یه نهال سیب باشم ؟ >> دلش می خواست وسط گل ها باشه تا مثل اونها قشنگ و جذاب باشه . اون قدر حرص خورد و ناشکری کرد تا این که رشدی نکرد و خشک شد و از ریشه در آوردنش . حالا به آرزوش رسیده بود . وسط  گل ها بود اما نه اونجوری که دلش می خواست . با یه کلاه پاره و شالی کهنه ... شده بود...مترسکی که باید مواظب گل ها باشه .......!

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:29  توسط زهره  | 

مرد و جزیره

میگن یه روزی یه مردی سوار یه کشتی بزرگ میشه و تو دریا حرکت میکنه ، طی یه سانحه کشتی به طوفان میخوره و به همین علت این مرد به دریا میوفته ، وقتی که دوباره بیدار میشه خودش رو تو یه جزیره پیدا میکنه ... مردم اون جزیره وقتی اینو میبینن که اونجا افتاده میبرنش و اونو پادشاه اون جزیره میکنن ... هرچی که مرد میپرسه آخه منو برای چی پادشاه این جزیره کردین هیچ کس جواب نمیده فقط بهش میگن اینجا رسمه وقتی یکی تازه وارد بیاد تو این جزیره ما اون پادشاه جزیره میکنیم ، اون مرد که می دید همه ی مردمان جزیره به حرفش میکنن و دستوراتش رو اجرا میکنن یه خورده مشکوک شد ، با خودش میگه بزار برم ببینم اینجا چه خبره اینا که به من جواب نخواهند داد ، لباس مبدلی می پوشه و راه میوفته میون مردن ، از یه رهگذری میپرسه چرا هر چی که این پادشاهتون میگه عمل میکنین و چرا اونو پادشاه کردین ؟ اون رهگذر جواب میده اون مرد فقط برای یک سال اینجاست و بعدش میندازنش تو یه قایق شکسته و راهی دریاش میکنن و خوب بزار تو همین یه سالی که اینجا هست خوش باشه چون بعدش قراره بلای بدی سرش بیاد ، مرد میترسه و با خودش شروع میکنه به فکر کردن ، یکی از مامورینش رو فرا میخونه و بهش دستور میده در فلان جزیره یه قصر با تمام امکانات رفاهی براش ظرف مدت چند ماه بسازن ، اونا هم اطاعت میکنن و مرد به این فکر میکنه که حداقل میتونه با همون قایق شکسته هم به اون جزیره برسه

نکته

ما آدما قبل اینکه بتونیم در مورد کارای خوب و بدمون با دقت فکر کنیم آنقدر وقت از دست میدیم که تا چشم باز میکنیم می بینیم وقتمون تموم شد و داریم از خدا تقاضای وقت اضافه میکنیم ، حکمت این دنیا هم مثل همون جزیره میمونه و خاصیت پادشاه جزیره اینه که نمیتونه بمونه و باید بره ، اما اون وقتی به این واقعیت پی برد که نمیتونه زیاد بمونه برای فردا روز خودش فکری برداشت ، اینکه بتونه بعد اینکه انداختنش توی قایق شکسته جایی برای رفتن داشته باشه و با کشتی شکسته ی خودش تو دریا فرو نره ، شاید خیلی ها بگن دیره ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، اگه از همین امروز هم شروع کنین یه دونه قصر که کمه چندین و چند  جزیره با تمام امکانات رفاهی میتونین برای اون دنیای خودتون بسازین

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:28  توسط زهره  | 

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدندفرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت

خدا گفت : دیگر تمام شد
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ
+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط زهره  | 

دوبرادر

برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

+ نوشته شده در  ساعت 23:25  توسط زهره  | 

انتظار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرحم همه دلتنگیها و نبودن هایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

****************************

+ نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط زهره  | 

موقعیت...

به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از ان سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید: (زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین میریزد.پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش   خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلون را میشنود که پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((آماده.............هدف..............))در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمی میگوید((حالا میفهمی که چه احساسی داشتم)).

پس تا در موقعیت طرف قرار نگرفتی نه سوال بیجا کن و نه قضاوت بیجا
+ نوشته شده در  ساعت 14:38  توسط زهره  | 

ما ز یاران...

حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم. كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم.آب مي خواهم سرابم مي دهند. عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند.از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟خود نمي دانم كجا رفتم به خواب.خنجري بر قلب بيمارم زدند. بيگناهي بودم و دارم زدند. از غم نامردمي پشتم شكست. دشنه اي نامرد بر قلبم نشست. سنگ را بستند و سگ آزاد شد.يك شبه بيداد آمد داد شد.عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام. تيشه زد بر ريشه انديشه ام. عشق اگر اين است مرتد مي شوم.خوب اگر اين است من بد مي شوم. در ميان خلق سردر گم شدم.عاقبت آلوده مردم شدم. بعد از اين با بي كسي خو مي كنم.هر چه در دل داشتم رو مي كنم.نيستم از مردم خنجر به دست. بت پرستم بت پرستم بت پرست، بت پرستم بت پرستي كار ما است.چشم مستي تحفه بازار ما است.درد مي بارد چو لب تر مي كنم.طالعم شوم است باور مي كنم.روزگارت باد شيرين شاد باش. دست كم يك شب تو هم فرهاد باش.آه در شهر شما ياري نبود.قصه هايم را خريداري نبود.واي رسم شهرتان بيداد بود.شهرتان از خون ما آباد بود. خسته ام از قصه هاي شوم تان. خسته از همدردي مسموم تان. گر نرفتم هر دو پايم بسته بود.تيشه گر افتاد دستم بسته بود. هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه هيچ كس چشمي برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد. هيچ كس اشكي براي ما نريخت. هر كه با ما بود اما مي گريخت. چند روزي هست حالم ديدني است. حال من از اين و آن پرسيدني است. گاه بر روي زمين زل مي زنم. گاه بر حافظ تفال مي زنم. حافظ ديوانه فالم را گرفت. يك غزل آمد كه حالم را گرفت : «ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم»

+ نوشته شده در  ساعت 14:37  توسط زهره  | 

چیست...!؟

همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه دلكش برگ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ . نه به اين آبي آرام بلند ، نه به اين آتش سوزنده كه خندد به جام، نه به اين خلوت خاموش كبوترها ..... من به اين جمله نمي انديشم، من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل يخ را با باد ، نفس پاك شقايق را در سينه كوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پاينده هستي را در گندمزار ، گردش رنگ طراوت را در گونه گل همه را مي شنوم و مي بينم، من به اين جمله نمي انديشم .... من به تو مي انديشم ، اي سراپا همه خوبي ، تك و تنها به تو مي انديشم. همه وقت و همه جا ، من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم. تو بدان اين را تنها تو بدان ، تو بيا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان ، جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب. من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند. اينك اين من هستم كه به پاي تو در افتادم باز، ريسماني كن از آن موي دراز، تو بگير، تو ببند و تو بخواه. پاسخ چلچله ها را تو بگو، قصه ابر هوا را تو بخوان. تو بمان. تنها تو بمان. در دل اين ساغر هستي تو بجوش. من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست، آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در  ساعت 14:36  توسط زهره  | 

بازم شعر

 چه سودگر بگويمت كه شام تا سحر نخفته ام و يا اگر دمي به خواب رفته ام ترا به خواب ديده ام

.

شادم كه در شرار تو مي سوزم، شادم كه در خيال تو مي گريم

.

نمي بخشم ترا تا زنده هستم، به روي دل همه درها را بستم

.

رفتم،مرا ببخش و مگو كه او وفا نداشت؛ راهي به جز گريز برايم نمانده بود.

.

مي روم خسته و افسرده و زار؛ سوي منزلگه خويش

.

به روشنايي سيماي من نگاه مكن، به جان دوست دلم چون شبان تاريك است

.

فصل ما ، فصل سفر بود و عذاب؛ نرسيدن به سرچشمه آب

.

از من رميده ئي و من ساده دل هنوز؛ بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم

.

عاقبت بگذشت روز آشنايي؛ خيمه زد شام جدايي

.

خدا را ديدي اي دلبر كه با اين دل چه ها كردي

.

بر من و تو روزگاري رفت و عشقي پا گرفت

.

من به مردي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم

.

و

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:36  توسط زهره  | 

چندین شعر

امشب به قصه دل من گوش مي كني

.

آسمان همچو صفحه دل من، روشن از جلوه هاي مهتاب است

.

ترك آزارم نكردي ، ترك ديدارت كنم

.

به تو ديگر چه بيانديشم ، چو كنون پوچ و تباه هستي

.

تو چطور مي گي كه من براي تو كم بودم

.

همه گفتند كه دل سنگي، دروغ و پوچ و نيرنگي

.

باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:29  توسط زهره  | 

ارزش ذهن آزاد:

 زن و مرد جوانی برای کسب آرامش نزد شیوانا آمدند.آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شیوانا می خواستند تا به آنها روشی برای بیخیالی و آسودگی ذهن بیاموزد. شیوانا دستش را به سوی آنها دراز کرد و گفت: "نگرانی خود را در کف دست من بگذارید تا شما را از آن رها سازم!" زن با لکنت گفت: "اما استاد نگرانی ما قابل گذاشتن در دست های شما نیست.چیزی در درون ماست و ما نمی توانیم آن را مثل یک تکه سنگ در دستان شما بگذاریم." شیوانا تبسمی کرد و گفت:"چیزی که خودتان می دانید وجود ندارد چرا درون خودتان زنده میکنید و خودتان را عذاب می دهید؟" مرد شرمنده گفت:"ببینید استاد!ما در گذشته خود اشتباهات زیادی را مرتکب شده ایم و اکنون بار سنگین این خطاها بر دوش مان سنگینی می کند و مارا عذاب میدهد" شیوانا چرخی زد و به اطراف نگاهی کرد و آن گاه دستانش را به سمت مرد دراز کرد و گفت:"گذشته را به من نشان بده تا تو را از آن برهانم" مرد با حیرت گفت:"اما استاد!گذشته برای لحظه ای رخ داده و برای همیشه رفته و هرکاری کنیم دیگر بر نمی گردد. شیوانا با لبخند گفت:"یعنی تو به خاطر چیزی که برای همیشه از دسترست دور شده ناراحتی؟" زن و مرد به هم خیره شدند و با اعتراض گفتند:"ولی استاد!ما برای آرامش نزد شما آمده ایم و شما همه نگرانی های ما را مسخره کردید" شیوانا کاغذی را جلوی زن و مرد گذاشت و گفت:"بزرگترین نگرانی های خود را روی این کاغذ بنویسید و به من بدهید" مرد و زن جوان با حوصله و وسواس چندین صفحه کاغذ را نوشتند و به شیوانا دادند. شیوانا آتشی درست کرد و کاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو به زن و مرد جوان گفت:"تمام شد!الان می توانید آرام باشید" مرد و زن مات و مبهوت به شیوانا خیره شدند مرد با تعجب پرسید:"استاد!شما حتی آنها را نخواندید! آنها حرفهای گران قیمت و با ارزشی بودند.در واقع به دلیل ارزشمندی این خاطرات و از دست دادن آنها بود که ما مضطرب شده ایم. شیوانا سری تکان داد و از یکی از شاگردان مدرسه خواست تا گران قیمت ترین کاغذ را برای زن و مرد جوان بیاورد سپس آن کاغذ را به آنها داد و گفت:"قیمت این کاغذ بسیار زیاد است حرف های عذاب دهنده ولی ارزشمند خود را روی اینها بنویسید!اما بدانید که من بلافاصله این کاغذ گرانبها را با نوشته های ارزشمند شما می سوزانم.این کار تنها روش خلاصی از خاطرات نگران کننده گذشته است" برای راحت بودن باید ذهن خود را از حمل افکار و خاطرات رها سازید و زندگی خود را از نشانه ها ذهنی گذشته پاک کنید.فقط ذهن آزاد است که می تواند آرام باشد.ذهن آزاد ارزشش خیلی بیشتر از خاطرات طلایی است
+ نوشته شده در  ساعت 14:25  توسط زهره  | 

نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

*******************

+ نوشته شده در  ساعت 14:21  توسط زهره  | 

چگونه از طریق مصرف موادغذایی با استرس مبارزه كنیم؟

- روز خود را با مصرف یك لیوان آب پرتقال تازه یا آب میوه های طبیعی حاوی ویتامینC شروع كنید و در بقیه روز آب زیاد بنوشید، برای این كه وقتی بدن تحت استرس است بدن شما ویتامینC بیشتری احتیاج دارد. یك لیوان آب میوه تازه، نیاز اضافی شما را تأمین می كند.

نوشیدن حداقل 8 لیوان آب، بدن شما را از بی آبی حفظ می كند و مانع تحمل استرس اضافی برای بدن شماست.

2- برای صبحانه؛ یك عدد موز، مقداری موادغذایی حاوی فیبر زیاد و ماست كم چرب استفاده كنید، چرا كه موز منبع غنی ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:21  توسط زهره  | 

تست

این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند،وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و جواب ها را بنویسید.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.
حالا شروع کنید.....!!!

...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:19  توسط زهره  | 

زنده باد خودم!

می خواهم همین الان آیینه ایی بیابید و مستقیما به چشمان خود بنگرید و با صدای بلند به خودتون بگید: دوستت دارم

ما انسان ها برای اینکه بتوانیم با استفاده از باور توانایی های خود و تعیین ارزش های مثبت آنچه را که در زندگی می خواهیم، بیافرینیم، باید مشتاق و قادر به پذیرفتن بهترین پیشکش زندگی: «خیر و صلاح» خود باشیم. شاید عجیب به نظر برسد، ولی بسیاری از ما نمی توانیم بپذیریم که می توانیم آنچه را که در زندگی می خواهیم داشته باشیم. این ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:18  توسط زهره  | 

داستان

روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مؤمن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید، خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آفرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:17  توسط زهره  | 

زبان گلها

گل سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
 
غنچه گل : برای نخستین بارقلبم به خاطر تو لرزید
 
گل میخک : قلبم را به تو تقدیم میکنم
 
گل شقایق : زندگیم فقط به خاطر عشق توست
 
گل بنفشه : همیشه به یاد من باش
 
گل اطلسی : نمیدانم مرا دوست داری یا نه
 
گل محمدی : ترا از صمیم قلب می پرستم
 
گل شب بو : در شب مهتاب ، رویت را می بوسم
 
گل همیشه بهار : عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
 
گل داوودی : از صدای دلپذیر تو لذت می برم
 
گل اشرفی : این هدیه را از من بپذیر
 
گل اقاقیا سفید : عشق پاک ، نتیجه ازدواج و خوشبختی
 
گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیشتر
 
گل یخ : از عشق تو نا امیدم
 
گل تاج خروس : از دوریت سرگردان شده ام
 
گل لادن : گاهی از من یاد کن
 
گل سفید : میسوزم و میسازم
 
گل مینا : بی وفا بدلداده ی خود رحم نکردی
 
گل کامیلیا : فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
 
گل زرد : از تو بیزارم
 
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادی
 
گل ساعتی : در واپسین دم زندگی ، خوشبختی تو را می خواهم
 
گل پژمرده : افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتی
 
گل مریم : به پاکدامنی تو درود می فرستم
 
گل کوکب : چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی
 
گل رازقی : شفا و بهبودی تو را آرزو دارم
 
گل لاله : تو که دل من را غم زده می خواهی ، این من و این دل دردمند من
 
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلی هستیکه دلدادگان را از تو نتیجه ای نیست
 
گل بیدمشک : اگر می سوزم و خاکستر میشوم ، گناه از بخت نامساعد من است ؛ ترا می بخشم
 
گل رازیانه : هرچند درکنارم نیستی ولی نگاهت در تنهایی مونس من است
 
گل ناز : ناز و دلبری جامه ایست که به قامت تو دوخته اند
 
گل یاسمن : دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است که تمنا میکند
 
گل یاس : از من نخواه که جز راستی سخن گویم ، من شیفته تو هستم
 
گل چای : بختم بیدار و طالعم میمون است
 
گل هرزه : حساس و موشکافم و بر عشق گذشته حسرت می خورم
 
گل حنا : بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم
 
گل شیپوری : به تو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عشق ما اثری نخواهد کرد
 
گل مروارید : این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن می گوید
 
گل سوری : عزیزم با من مهربان تر از گذشته باش
 
گل عباسی : تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
 
گل شمعدانی : عشق لازمه زندگی است و بدون عشق نمی توان زنده بود
 
گل نرگس : خود را این همه سزاوارعتاب نمی بینم ، دلم از نا مهربانی های تو به ستوه آمده است

+ نوشته شده در  ساعت 14:15  توسط زهره  | 

امضا

کسانی که بطرف عقربه های ساعت امضا میکنند ادمهای منطقی هستند

کسانی که بر خلاف عقربه های ساعت امضا میکنند ادم های دیر منطقی هستند یا را حتر بگم منطقی نیستند

کسانی که از خطوط امودی استفاده میکنند لجاجت و پا فشاری در امور دارند

انسانهای که از خطوط افقی استفاده میکنند ادم های منظمی هستند

کسا نیکه با فشار امضا میکنند در کودکی سختی بسیار کشیده اند

کسانی که پیچیده امضا میکنند شکاک هستند

 کسانی که اسم و فامیل خودشان را در امضا مینویسند خودشان را در فامیل از همه بالاتر میدانند

کسانیکه در امضا خود فامیل مینویسند دارای منزلت هستند

کسانکه اسم خود را مینویسند و روی اسم خود خط میزنند هنوز شخصیت خود را نشنا خته اند

کسانیکه به حالت دایره و بیضی امضا میکنند  کسانی هستند که میخواهند به قله برسند

+ نوشته شده در  ساعت 14:14  توسط زهره  | 

رنگ گلها

کار تمام شد. همه رفتند به کلاس درس و هر کس جای خودش نشست؛ پنج دختر بودند و هفت پسر و همه    نابینا...

در کارگاه کوچکشان قیچی گلچینی می ساختند. فقط همین را آموخته بودند...آن روز معلم تازه ای به کلاس   آمده بود و درس تازهای برای گفتن داشت ؛ از جمع نا بینایان پرسید : " از شما کسی هست که رنگ گلی را  به خاطر داشته باشد ؟"

خاموشی بر کلاس حاکم شد ، تلخ ، خیلی تلخ...همه با چهره های غمگین به انتظار ماندند. سایه گنگ   حسرت بر چشم های پر مژه و لبهایشان نشسته بود ؛ انگار از پرنده پر شکسته ای پرسیده باشند " پرواز را  به یاد می آوری؟ "

دختری از کنج کلاس همه را از عذاب سکوت رهاند و گفت : شما بگوئید آقا معلم ، از رنگ گل ها بگوئید...  و معلم گفت :

گل لاله به رنگ بوسه   گل اطلس به رنگ شرم    گل مریم به رنگ معصومیت

گل یخ به رنگ تنهایی    گل سرخ  به رنگ لبخند    گل شقایق به رنگ فریاد

گل زرد به رنگ یک آه   گل نرگس به رنگ صبح بهار   و گل بنفشه به رنگ سلام...

و کلاس یک صدا گفت : گلها چه حرف های قشنگی هستند آقا معلم... دیگر هیچ کدامشان حاضر نشد که قیچی گلچینی بسازد و کارگاه تعطیل شد...

+ نوشته شده در  ساعت 14:14  توسط زهره  | 

طنز..

آن‌قدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه می‌گذاشت و در فصول دیگر کلاه‌شان را بر می‌داشت.
همیشه می‌گفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که از شوق پیدا کردن نیمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!
برای‌این‌که پرنده خیالش به پرواز در نیاید، با‌‌‌لهایش را چید.
از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند.
آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.
گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند .
به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند .
قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است
آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را
آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.
آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدن

+ نوشته شده در  ساعت 14:12  توسط زهره  | 

کوتاه

عقل

عشق

زن

گریه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:11  توسط زهره  | 

سخته...

خراب شدن قصر آرزوها ... سخته
شنیدن دروغین دوستت دارم از تو.... سخته

بدون تو زندگی کردن.... سخته

از یه عشق دردآور گفتن.... سخته

به یاد آوردن خاطره های مُرده.. سخته
به دیگران حالی کردن که نمی تونی آدم بشی... سخته
از خدا شاکی بودن... سخته
ناسزا گفتن به دنیا... سخته
متنفر شدن از تو... سخته
فراموش کردنت... سخته
قبول بازیچه بودن...سخته
نمایش بازی کردن... سخته

خندیدن وقتی بغض بیخ گلوت گیر کرده... سخته
در تنهایی اشک ریختن.... سخته
از خدا خواستن و جوابی نگرفتن... سخته
قانع کردن دیگران به عشق... سخته

دیدن گریه ی دیگران به خاطر اشتباهاتم ....سخته
شنیدن سکوت دیگران به خاطر اشتباهاتم... سخته

خوندن یه شعر عاشقونه که برای تو نیست... سخته
نوشتن خاطراتی که از تو نیست... سخته

عشق وقتی یک طرفه است... سخته
تقسیم کردن معشوقه با دیگران... سخته

گفتن احساساتم وقتی که نیستی.... سخته
زنگ زدن وقتی که می دونم منتظرم نیستی.... سخته
دیدن پنجره ای که تو پشتش نیستی... سخته
گفتن از خاطره ای که با تو نیست... سخته
اشتباه کردن و فرار از اشتباه... سخته
امروز و فردا کردن به امید تو ...سخته
ساختن فردا بدون تو ...سخته
ترسیدن از آینده یی که داره میاد ...سخته

+ نوشته شده در  ساعت 14:9  توسط زهره  | 

عشق تلخ...

نيمه شب آواره و بي حس و حال...در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال.....دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي مدتي مي گذشت...مدتي از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را....خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را.....آن دو چشم مست آهو وار را....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 14:8  توسط زهره  | 

یکی را جز من داشت....

من از یک شکستِ عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است. نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس از آفتاب  ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران؛ پنجره چشمانم را شسته است....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:25  توسط زهره  | 

جدایی..

نمی دانم چند وقت است به او گفتم : تنهام بذار می خواهم تنها بمانم . ولی گفت تنهایت نمی گذارم وابسته به تو شدم.از ته دل کوچکم دوستش داشتم تا اینکه با گذشت زمان من از حرفهایش از چشمهایش از رفتارش فهمیدم او هم می خواهد بگوید:((...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:24  توسط زهره  | 

باید رفت...

نمیدانم چرا نمی خواهم باور کنم رسیدن به عشق او مَحال است. یعنی آرزوی محال.نمی دانم چرا باورم نمیشود که اورا هیچ وقت نمی توانم داشته باشم. نمی دانم چرا نمی توانم. حتی یک لحظه فراموشش کنم آره آخر این عشق یعنی پوچی .ولی حتی فکرش هم آزارم می دهد، یک روزی بیاد که دیگری جای او را بگیرد. نمی توانم او را فراموشش کنم. شش سال است به خاطر عشقش تحقیر شدم عذاب کشیدم. شب وروز به خاطرش گریه کردم. حالا هم که تمام روحم با عشق او عجین شده. دیگه حتی یک ثانیه هم نمی توانم بِدونِ یادِ او زندگی کنم ولی به خدا باور کن نبودنت خیلی سخت است.اما تنها راهی که برای من مانده رفتن من از زندگی او. تا او راحت با آن زن زندگی کند چون تنها کسی که برایش زیادی بود من بودم. من خودم از زندگیش می روم تا روزی از راه نرسد که او با حِقارت مرا از زندگیش بیرون کند

+ نوشته شده در  ساعت 0:23  توسط زهره  | 

ای خدااااااااااااااااااا...

وقتی از دست مردم زمانه خسته می شوم به یک گوشه پناه می برم تا کسی هق هق گریه هایم را نشنود. وقتی ساعتها در اتاقم دراز می کشم کسی خبری از من نمی گیرد . نا خودآگاه به خواب می روم. باز او . من که از او خواسته بودم تَرکم کند. دیگر برای چه باز پیدایش شده . دیگه از من چی می خواهد. او که قلب و روح مرا گرفته. چرا راحتم نمی گذارد. دست از سرم بر نمی دارد. از او؛ از خودم از همه  همه خسته شدم. دیگه نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم. چون...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:22  توسط زهره  | 

دلتنگی...

وقتی با تمام وجود عاشق هستی اما باید از همه این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری. چون فقط فقط به فکر او هستی. به فکر اینکه او مال تو نمی شود ... هیچ وقت... به خدا خیلی سخت است نگاهت را برای همیشه از او بِدزدی چون او را دیگر نمی توانی ببینی. آره واقعاً حقیقت دارد که وقتی عاشق شدی نباید او بداند .خیلی سخت است آنقدر سخت . چشمهایت هم دیگه یاریت نمی کند. من هم یکی از همان آدمها هستم دیگه طاقتم تمام شده . چند روز  چندساعت چندسال عاشق بمانم . تا کی . هیچ جوری از این موضوع رها نمی شوم. اشتباه من این بود که عاشق شدم.آنهم عاشق او ... اما مگه من خودم را عاشق کردم. چرا خدایی که مرا عاشق کرد به فکر این نبود که یک روزی مثل الان این حق را دارم که با همه وجود فریادبزنم: بابا پس تکلیف این همه علاقه چی می شود. جزاین است که مثل هر بار به جای شکایت خودم را به دروغ دلداری بدهم. جزاین است که خنده های مصنوعی تحویل اطرافیانم می دهم. مثل همیشه برای جدایی نگاه سردم را به زمین خدا می دوزم وحالا در تنهایی خودم این حق را پیدا کردم با تمام وجود گریه کنم. ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتوانستم به او بگویم : پس حق من چی ؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم. چرا نباید بدانم چی به سر دلم آمده. مثل همیشه دلم به چشمام وچشمام به فکرم ... همه به همه دستور می دهند زهره صبور باش گریه نکن. این وسط فقط روحم است که دیگر جانی ندارد. من شرمنده چشمام هستم .شرمنده دلی هستم که هر بار از طرف او شکسته شده. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم. یعنی ارزش و عدالت عشق آنقدر کم است....فقط سکوت...ای خداااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  ساعت 0:22  توسط زهره  | 

درد و دل ساده

درست است که ضربه خیلی سنگینی خوردم جوری که هنوز یک جوری هستم. ولی خیلی چیزها یاد گرفتم. یادگرفتم که عاشقی چیه؟ عاشقی یعنی انتظار . یعنی تنهایی. یعنی دلتنگ بودن. یعنی... یادگرفتم که عاشقی چه جوری است.(خیلی سخت است) یادگرفتم که ... دل شکستگی چه مزه ای میدهد(خوش مزه است) چه دردی دارد(خیلی دردش سنگین است . جوری که یک دفعه احساس می کنی که تمام استخوانهایت خرد شدند چه برسه به دل نازکت) و درست شدنی نیست(پس به هیچ کسی اجازه نده که دلت را بشکند)یادگرفتم که اگر دلت شکست نمی توانی فراموشش کنی. مگر اینکه بی خیال شوی(ولی مگر می شود)یادگرفتم که برای اینکه دلت نشکند دلت را به هیچ کس هدیه نده. یادگرفتم که اگر به یکی بگی دوستت دارم(اگر واقعا از ته دل دوستش داشته باشی)فکر می کند که یا تو فکرت منحرف است  یا فقط برای منافعت می گی (پس هیچ وقت به هیچ کسی نگو دوستت دارم) خیلی چیزهای زیباتر از زیبا رو بودن وجود دارد.یادگرفتم که کسی که عشق در دلش نیست یک مُرده مُتحرک است. یادگرفتم که به هیچ کس اعتماد نکنم. یادگرفتم که هیچ کس ارزش اشکهایی که از چشمای یک عاشق می ریزد را ندارد. (ولی چکار کنم که این اشک لعنتی برای خودش می آید.)یادگرفتم که اگر خالصانه وباتمام وجود عاشق کسی باشی وجانت را برای او فدا کنی اصلا انتظار این را نباید داشته باشی که او هم همین کار را بکند.یادگرفتم که طول می کشد تاعشق کسی در دل تو رشد کند ولی وقتی عاشق شدی هیچ وقت نمی توانی عشقت را فراموش کنی. (مخصوصا اگر اولین باری باشد که عاشق شده باشی).یادگرفتم که اگر عاشق کسی شدی بهش نگو(به عبارتی اگر بگویی ممکن است ضایع کنی)خودش از نگاهت وطرز رفتارت می فهمد(اگر دل داشته باشد). یادگرفتم که عاشق بودن خیلی سخت است ولی دل شکستن خیلی راحت است. یادگرفتم که مردم به راحتی دل همدیگر را می شکنند. یادگرفتم که من هم مثل آدمهای دیگر سنگ دل باشم.(ولی حیف که نمی توانم) وفهمیدم که عشق در دل مَردم مُرده است اگر هنوز در دلت باقی مانده حِفظش کن خیلی با ارزش است.

+ نوشته شده در  ساعت 0:21  توسط زهره  | 

شب و من و....

دلتنگی...ناآرامی...امشب وحشتناک دلم گرفته.دلتنگم...اما دلتنگ...

خسته هستم...خسته از اینکه همش لبخند بزنم و خود را شاد نشان دهم...خسته هستم از اینکه خود را جوری جلو اطرافیانم نشا ن دهم که هیچ غصه ای ندارم

خسته شدم از اینکه سنگ صبور دیگران باشم و یک شنونده خوب برای دیگران با لبخندی بر لب و یک دنیا امیدواری

خسته شدم که آشفتگی روح و جسمم را زیر نقاب بی تفاوت مخفی کنم و طوری وانمود کنم که زندگی بر وفق مرادم هست

دارم از درون داغون میشم...دارم میشکنم...

آه...خدا دلم گرفته...می خواهم زار زار گریه کنم

تنها  زمانی که می توانم بر حال آشفته خودم گریه کنم فقط شب هست

در سکوتی که همه در خواب هستند پناهنده به اتاقم شوم و گریه کنم بر حال پریشانم

بر دل زارم که بهانه گیر شده...صبرش تمام شده و باز بی قراری می کند

اما انگار  چاره ای ندارم فقط باید صبر داشته داشتم و قلب و روح بیچاره ام را دلداری دهم که باز صبر کند و آرام باشد شاید فراموش کند

البته من موافق نیستم که آدمیزاد فراموش می کند بلکه عادت می کند به موقعیت جدیدش

من هم باید عادت کنم....اما واقعیت این است هرچه روزها می گذرد به جای عادت کردن و شاید فراموش کردن...دل بیچاره ام بیشتر بهانه گیر شده

آه...چقدر  حرف در دلم تلنبار  شده اما انگار قلم از بیان برخی احساسات عاجز است

اوایل با گریه کردن کمی تسکین پیدا می کردم اما حالا.. حتی گریه هم جواب قلب شکسته ام نیست

ای خدا خودت که می دانی من فقط ترا دارم

فقط می توانم راحت با تو درددل کنم پس نجاتم بده ....نجاتم بده

خسته شدم...خسته....

انگار باز فیلمم یاد هندوستان کرده....گاهی اوقات از حماقت خودم کلافه میشوم...از اینکه بعد از آن همه بلا و مکافات و خواری باز دلم....حتی نمی توانم در موردش بنویسم

بهتر تمامش کنم...هیچ چیز تسکینم نمی دهد...حتی نوشتن و گریه

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

و

دیگه دلتنگ نمی شوم. شاید زیادی خودم را درگیر کردم. با این حال هنوز دوست داشتن کارمن است.شاید روزی برسد که دیگر دلتنگی برای من بی معنی شود.فکر کنم آن روز خیلی سرد و بی روح باشم.ولی برای خودم و سادگیم متاسفم وبرای ... تاسفی که تا آخر عمر همراه من است. ولی به جای دلتنگی  همیشگی ... حسرت جایش را گرفته . حسرت همه چیز و همه کسانی که به راحتی از دستشان دادم. تنها چیزی که برایم مانده است ساعتهای خلوت و سکوتی است که با صدای هِق هِق گریه سپری می شود.تنها چیزی که برایم باقی مانده صدای تیک تیک ساعتی است که همیشه وهمه حال گذشت زمان را به یاد من می آورد. تنها چیزی که برایم مانده است انتظار برای ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:19  توسط زهره  | 

شیوانا

شيوانا را به دهكده اي دور دست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه ايشان سرازير نمايد. اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گذاشتند.يكي از جوانان از لابلاي جمعيت لب به سخره گشود و فرياد زد:" آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني ! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي حتما از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:19  توسط زهره  | 

طنز

آخرين کلمات شخصيتهای مختلف قبل از مرگ هم

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:18  توسط زهره  | 

کوتاه اما ....

جملاتی کوتاه اما پر معنی

در ادامه مطالب

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط زهره  | 

زمانی که....

زمانی که یک دختر حرفی نمی زند: میلیونها فکر در سرش دارد. وقتی بحث نمی کند: عمیقاً مشغول فکر کردن است. زمانی که یک دختر باچشمانی پراز سؤال به تو نگاه می کند: یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود. زمانی که بعد از چند لحظه در جواب احوال پرسی تو می گوید خوبم: یعنی اصلاً حال خوبی ندارد. وقتی به تو خیره می شود : شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی. زمانی که به تو می گوید دوستت دارد: یعنی واقعاً دوستت دارد. دختر اعتراف می کند که بِدون تو نمی تواند زندگی کند : یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی. بالاخره وقتی دختر می گوید دلش برایت تنگ شده: یعنی هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست. اما...

اما ... آن زمان که یک پسرحرفی نمی زند: یعنی حرفی برای گفتن ندارد. وقتی بحث نمی کند: حال وحوصله بحث کردن ندارد. وقتی پسر با چشمانی پراز سؤال به تو نگاه می کند :یعنی واقعا گیج شده است. اگر پس از چند لحظه در جواب احوال پرسی تو بگویدخوبم: یعنی واقعاً حالش خوب است.زمانی که به تو خیره می شود : دوحالت دارد یا شگفت زده است یا عصبانی. هر روز که به تو تلفن می زند : می خواهد توجه ترا جلب کند ترا وابسته کند. زمانی که به تو می گویددوستت دارد : دفعه اولش نیست (دفعه آخرش هم نخواهد بود). اگر پسر اعتراف کرد که بدون تو نمی تواند زندگی کند: یعنی تصمیم دارد ترا فقط برای چند هفته داشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط زهره  | 

شعر فروغ

باز فروغ فرخزاد و شعرهای زیباش

البته در ادامه مطالب

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:56  توسط زهره  | 

مثنوی

اين مثنوي ، حديث پريشاني من است...بشنو كه سوگنامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام...بلكه به يُمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي كه غزل بگو، غزلم شور و حال مرد...بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد

گفتم كه مَرو كه تيره شود زندگانيم....با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم

گفتي كه «زمين مجال رسيدن نمي دهد...بر چشم باز، فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب، محور يكرنگ بودن است...معيار مهر ورزيمان، سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است....اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست ، فاجعه قرن آهن است....من بودني كه عاقبتش نيست بودن است»

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام.....فهميده ام كه خوب ترا بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام....بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق....اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

مرا به ابتذال نبودن كشيده اند.....روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياكار زنده اند......اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود....يوسف هميشه وصله ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند.....منصور را هر آينه بر دار مي زنند

اينجا كسي براي كسي، كس نمي شود....حتي عقاب در خور كركس نمي شود

جايي كه سهمِ مرگ به جز تازيانه نيست....حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است....ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما مي رويم اگر چه ز الطاف دوستان.....بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش.....در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نامشخص است....هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است

«از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم....اينجا گرگ با سگ گله برادر است»

ما مي رويم، ماندن با درد فاجعه است....در عرف ما نشستن مرد فاجعه است

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط زهره  | 

تست

اين تست روانشناسي منسوب به  زيگموند فرويد مرحوم پدر علم روانكاوي است.
براي انجام اين تست فرض كنيد كه در خانه هستيد و اين  پنج اتفاق به صورت  همزمان براي شما پيش مي آيد.
1- تلفن زنگ ميزند
2- بچه تان گريه ميكند.
3-يكي در خانه را مي زند و صدايتان ميكند.
4- لباس ها را بيرون روي طناب پهن كرده ايد و باران ميگيرد .
5- شير آب را در آشپز خانه باز گذاشته ايد و آب دارد سر ريز ميشود.
خب حالا با اين وضعيت شما به ترتيب كدوم كار ها رو انجام ميديد، يعني از شماره ي 1 تا 5 رو با چه اولويتي انجام ميدهيد؟
اولويت هاي خود را تعيين كنيد و براي تحليل آن همين  پايين را ملاحظه بفرمائيد.

تعبير

هر يك از 5 مورد بالا نشون دهنده يكي از جنبه هاي زندگي شماست.
1- زنگ تلفن، نشانه شغل و كار شماست.
2- گريه بچه، نشان دهنده خانواده است.
3- زنگ در خانه ، نشان دهنده دوستان شماست.
4- لباس ها، نشان دهنده پول است.
5- سر رفتن آب، نشون دهنده ميل جنسي  است.
ترتيب انتخاب هاي شما نشون دهنده اولويت هاي ذهن شما در زندگي است

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط زهره  | 

چند شعر

ز بس زخم زبان خوردم، دهان از گفتگو بستم؛ در دل را ز نوميدي به روي آرزو بستم

.

در غروبي سرد و غمگين ، ديده بر راه تو بستم

.

برات آخر يك شب نامه نوشتم كه باشي با خبر از سرنوشتم

.

شريك سقف من نيستي ، بذار همسايه باشيم و فقط يك دونه ديوار را شريكم باش

.

دلِ بي روحِ جنسِ آهنت را دوست دارم، خطوط در هم پيراهنت را دوست دارم

.

وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:50  توسط زهره  | 

بهترین ها

بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی .
بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی .
بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی .
بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد .
بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان .
بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .
بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری .
بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود .
بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی .
بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .
بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .
بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی .
بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .
بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .
بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .
بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .
بهترین احساس آن است که ، شادی را در زیر پوستت حس کنی .
بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .
بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد .
بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .
بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد .
بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .
بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی .
و بالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند و بس ...

+ نوشته شده در  ساعت 23:46  توسط زهره  | 

پیغامگیر

لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:38  توسط زهره  | 

دو ....

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ 
 تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 خدا هيچ نگفت.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:35  توسط زهره  | 

راز خوشبختی

 تاجری پسرش را برای آموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد.
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:34  توسط زهره  | 

قشنگترین اشتباه

حس تو ،نبض تو ،دست تو خاطره شد

عشق تو ، ياد تو ، اسم تو خاطره شد

مثل يك حس زيبا ، مثل يك خواب كوتاه

من اسمت را گذاشتم «قشنگترين اشتباه»

بي تو هر لحظه من، شكست بي صدا بود

اين خنده ها دروغه، بي تو شادي كجا بود

حس نوازش تو، هنوز رو پوست منه

گرمي خوب دستات، منو آتيش مي زنه

روزهاي شادي و عشق ، حيف كه چه زود مي گذره

از قصه من و تو ، چي مونده جز خاطره

گرفته هر ستاره فانوس عشق به راهت

نرفت از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت

رفتي تو از زندگيم، انگار كه يك خواب بودي

در لحظه هاي عمرم ، افسوس كه كمياب بودي

مي دونستم كه از اول اين رسم زندگي نيست

خوشبختيها زودگذر، هميشگي نيست

به دنبال يك رؤيا كه دست نيافتني بود

مي دونستم كه از اول قلبم شكستني بود

مثل يك حس زيبا، مثل يك خواب كوتاه

من اسمت را گذاشتم«قشنگترين اشتباه»

+ نوشته شده در  ساعت 15:42  توسط زهره  | 

راه بی برگشت

مرا بگذار از اين راه بي برگشت برگردم

اگر چه سالها با خوب و بدهاي تو ساختم

نمي دانستم اين راهي كه در پيش است طوفاني است

وگرنه روز اول عاشقي را توبه مي كردم

ولي با اين همه يادش به خير روز باراني

كه با يك دسته گل برايت هديه آوردم

ترا از پشت ديوار جدايي ها صدا كردم

و گفتم: دوستت دارم؛ ز چشمانت مكن طردم

تو خنديدي ، گواهي خواستي ، گفتم: گواه من

يكي اين چشم باراني ، يكي اين چهره زردم

اگر چه خوب مي دانم كه راه پشت سر بسته است

ولي بگذار از اين راه بي برگشت برگردم
+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط زهره  | 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 15:25  توسط زهره  | 

برای دلم...

یك روزهایی مثل امروز برای گفتن خیلی چیزها دیگه دیر شده
خوب که فکر می کنم برای همه چیز دیر شده
توی هر کاری عجله می کردم اما همیشه کندتر از زمان بودم
من جا ماندم
من توی این بازی عمرم جا ماندم
دیگه فرصتی نیست
چون برای بازی مجدد دیگه دیر شده
نه رقیبی هست نه وقت و انگیزه ای
همیشه همینطور بوده
آره از وقتی من یادم می یاد واسه هر کاری که کردم یك لحظه بعدش پشیمون شدم
بعد پشیمانی را فراموش کردم بعد فراموشی را رها کردم
بعد خودم را گم کردم و به خودم آمدم که ای وای دختر چه کردی با خودت
وقت اضافه هم گذشت
 تو حتی نفهمیدی که کی سوت آخر بازی را زدند
فقط وقتی فهمیدی که همه با حالت تعجب از شکست بهت زده نگاهت می کردند
و تو هیچ وقت نفهمیدی که چرا باختی
اما من بهت می گم تو همیشه از روزگار جا ماندی

چون هیچ چی را جدی نگرفتی
آره بابا زندگی چیزی جز یك شوخی بامزه نیست این را بعدا می فهمی
هیچ چیز این زندگی جدی نیست
حتی اخم آدمها هم یك جورایی بامزه است
و من به همه چیز می خندم، حتی به گریه های خودم
مجبورم برای همه چیز حتی برای خندیدن و گریستن
 چون چاره ای نیست
پس به روزگار و بازی های روزگارهم می خندم
اما یه لحظه صبر کن ببینم
نگام کن
خوب به من نگاه کن
واسه چی داری گریه می کنی
واسه چی داری ناله می کنی
شکایتت از کی ، از چی؟
اشک نریز گلکم، نازکم
آروم باش و به من خوب گوش بده
دیدی گفتم برای خیلی چیزها دیر شده
اما تو حرفم را باور نکردی
آره جونم، وقتی واسه چیزی که تموم شده و از دست رفته گریه می کنی
معلوم می شه که تو نفهمیدی و قدر خیلی چیزها را ندانستی شاید هم آنها قدر ترا ندانستند
اما دیگه بازی تموم شده حتی اگر همه تلاشت را بکنی دیگه هیچی سر جای خودش بر نمی گرده
قصه غصه های آدمها هیچ وقت خدا تمامی نداره
اما خاطره ها می توانند مرحمهای خوبی واسه زخم ما باشه
مثل من باش که خاطره هام شده فانوس روشن روزها و شبای سیاهم
البته اگه یك کم فکر کنی می فهمی که درد هم شیرینه، لذت داره
الان که توی رنج و دردم دارم اینا رو می گم
چون فهمیدم که رنج لذت داره
لذتش اینه که قدر روزهای خوب و شیرینت را توی رنج و درده که  می فهمی
خیلی چیزهای دیگه هست که می خوام بگم
اما حرفم نمی یاد، باشه واسه بعد، وقتی که ....
+ نوشته شده در  ساعت 15:22  توسط زهره  | 

تو....

قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو

خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت

چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو

شنيدم بارها با او بودی وليکن حيف

شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی

و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو

نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو

دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو

چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:17  توسط زهره  | 

اگر می خواهی عشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز

مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند.شش ماه بعد ، زن در آستانه مرگ از او خواست: قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 15:13  توسط زهره  | 

خداوندا...

خداوندا  تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک  خداوندا  تو يک شب تيشه مردانگي بردار و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را وز آن پس هر دلي کردي از عشق بتي دلشادبه او درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد
 خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود  که از درد من و راز درون من با خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گرددو بعداز آن در آغوش رقيبي مست و بي پروا تماشا کن که تا بهتر بداني حالت ما  را....
+ نوشته شده در  ساعت 15:10  توسط زهره  | 

تست روانشناسی

تست روانشناسی شخصیت جوجه اردک زشت

فکر می کنید

همه ی جوجه اردک های زشت می توانندبه یک قوی زیبا تبدیل بشوند؟؟

یکی از سه گزینه زیر را انتخاب کنید

الف:شاید

ب:نه

د :بله

جواب تست روانشناسی شخصیت

شاید

دیدشما به زندگی منفی است ،باید سعی کنید غلبه کنید بر این تمایل منفی تا هیچ چیز را در نورمنفی نبینید

رویاها،آرزوها،اتفاق خارق العاده هم ممکن  است  اتفاق بیافتد وهمه ی این چیزای خوب می تواند برای شما رخ بدهدروی مسائل مثبت تمرکز کنید و روی هم رفته نباید به افکار منفی مغزتان گوشدهید،در این صورت شادتر خواهید بود

نه

شمایک آدم واقع بین هستید!حواستان را جمع کنید خوب و بد در هم آمیخته اند،شما میدانید که چیزای خوب تو زندگی هست ولی اتفاقات بد هم اجتناب ناپذیر هستندمواظب باشید این بار که امواج منفی ذهنتان را شنیدید به خودتان یاد آوری کنید که رویاها هم می توانند  به حقیقت بپیوندند و هرچیزی به یک دلیلی رخ می دهد

و اما آنهایی که گفتندبله

شما دنیا را از دریچه ی خوش بینی نگاه می کنید.دنبال چیزهای مثبت هستد و قلبتان پر از امیدواریست

،معتقدید که همه چیز امکان پذیر است و هرگز متوجه خطرات اطرافتان نیستید ،بنابراین حواستان به رویاهاو اعتقاداتتان باشدو همیشه در نظر  داشته باشید(گاهی گرگها دردرلباس میش پنهان میشوند

+ نوشته شده در  ساعت 15:7  توسط زهره  | 

مشکلات زندگی

استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را و آن را بالا گرفت تا همه ببينند.
سپس از شاگردان پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند ۵۰ گرم .استاد گفت: من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است.اما سوال من اين است اگر من اين ليوان اب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟

شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد.
استاد پرسيد:خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟
يكي از شاگردان گفت: دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست.
حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري گفت: دستتان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند.و مطمئناً كارتان به بيمارستان خواهد كشيدوهمه شاگردان خنديدند.
استاد گفت خيلي خوب است.ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه.

استاد ادامه داد: پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند.
يكي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت: دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.
فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است.اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را زمين بگذاريد وبه اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:20  توسط زهره  | 

معامله .:

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

***
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

***
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

... و معامله به این ترتیب انجام می شود.
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانیدچیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید..

+ نوشته شده در  ساعت 14:19  توسط زهره  | 

معصومیت

فراموش نمي کنم

با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد

نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد

نفسش بوي تعفن مي داد

لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت

با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده

بارها مي خواستم فرار کنم

ولي زنداني اش بودم

من محکوم بودم تا به او تن بسپارم

محکوم به هرزگي

داشتم تاوان مي دادم

تاوان فراموش کردن آدميت

فراموش کردن معصوميت دخترانه ام

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:17  توسط زهره  | 

برای خودم...

نمي دانم چرا عادت كرده ايم تنها به دل مشغولي هاي خودمان اهميت بدهيم و نفهميم ديگران ، نزديكانمان ، گاه تا به چه اندازه دوستمان دارند. نمي فهميم ...آنقدر نمي فهميم كه گاه ، با اتفاقي كوچك به خود مي آئيم ، از اين همه ناسپاسي و نامهرباني به خود مي لرزيم و مي ترسيم از روزي كه ديگر براي همه چيز دير شده است. گاه فقط آدمهايي براي ما مهم مي شوند كه اصولا لياقش را ندارند، آدمهايي كه ذره اي از محبت ما را قدر نمي نهند و ما...... نمي فهمم چرا اين همه تقديرشان مي كنيم(اطرافياني كه لايق نيستند) و در عوض مهرباني دريغ نزديكترين اطرافيانمان را از ياد مي بريم.... كساني كه آنقدر نزديكند كه ديده نمي شوند و آنقدر مهربان كه به روي ما هم نمي آورند و ما با پر رويي تمام ، هر آنچه خواست ما است حق خود مي دانيم و هر آنچه كه خود نمي خواهيم ؛ توقع نابجاي آنها مي دانيم... به راحتي آزارشان مي دهيم(من باعث آزار مامان شدم به خاطر او بي لياقت و او باعث آزار من شد به خاطر زن هرزه بي لياقت) و حق اعتراض را از آنها دريغ مي كنيم. مهم هم نيست كه شاد هستند يا نه....اصولا مي خندند يا نه.....مهم هم نيست كه براي ما چه كرده اند و ما براي آنها چه؟..... هيچ چيز مهم نيست غير از خواسته خودمان.... حتي اگر بر بار غمهايشان بيفزايد ، گاه  خيلي بي رحم مي شويم. خيلي .... و من خودم را نمي بخشم ... چون به خاطر او که  بي لياقت بود و باعث آزار مامان شدم... مامان كه لياقت بهترين ها را دارد و او كه لياقت عشق و دوست داشتن مرا نداشت... در مورد او هم همين است... او دارد تمام زندگيش را فداي زن هرزه ای مي كند كه لياقت هيچ چيز را ندارد.... او نمي فهمد كه كدام اطرافيانش لياقت دارند چون مثل سگ از زن هرزه مي ترسد و مجبور هست با اين زن هرزه زندگي كند ... چون حق انتخاب و اعتراض را ندارد .... برايش متاسفم و دلم به حالش مي سوزد كه حتي لايق دلسوزي هم نيست و حالا ديگر خيلي خيلي دير است براي هر كاري و هر حرفي... زمان به پاي او صبر نكرد و ديگر فرصتي نيست ... و كسي كه از اين ماجراي زندگي پشيمان هست و هست نه من... من كه ....!؟
+ نوشته شده در  ساعت 14:16  توسط زهره  | 

روز اول...

 روز اول پيش خود گفتم: ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه و ترديد

روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كُشت ، باز زندانبان خود بودم

آن منِ ديوانه عاصي، در درونم هايهو مي كرد

مُشت بر ديوارها مي كوفت، روزني را جستجو مي كرد

در درونم راه مي پيمود، همچو روحي در شبستان

بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني

مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش

شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد «دوستش دارم نمي داني»

بانگ او ، آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خاست

ليك در من تا كه مي پيچيد، مُرده اي از گور بر مي خاست

مُرده اي كز پيكرش مي ريخت عطر شورانگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهوها

در سياهي پيش مي آيد جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر مي شد ورطه تاريك لذت بود

مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها

باز تصويري غبارآلود زان شب كوچك، شب ميعاد

زان اتاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد

در سياهي دستهاي من مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود ، بوي غم مي داد چشمانش

ريشه هامان در سياهي ها، قلبهامان ميوه هاي نوبر

يكديگر را سير مي كرديم، بهار باغهاي دور

مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنياها

روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم؟

آن منِ سرسختِ مغرورم؛ يا منِ مغلوبِ ديرينم

بگذرم گر از سر پيمان، مي كشدم اين غم بار ديگر

مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  ساعت 0:39  توسط زهره  | 

بازم فروغ

باز اشعاری از فروغ فرخزاد در ادامه

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:38  توسط زهره  | 

حال وهوای گریه

حال و هواي گريه نيست، وقتي براي گريه نيست

كارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست

ناخن به سينه مي كشم از روي ناچاري ، ولي

گويي در اين ماتمكده احساس دردي زنده نيست

من و تو همدرد يك حادثه ايم پر از حكايت

هر دو باران زده ابر شكايت

تو در درون آتشي سوزانده مانده

من يك خاكسترنشين تا بي نهايت

كدامين آشنايي را به دعوت خوانم امشب

كه از نيش به زهرآلوده اش بيمارم هر شب

چگونه قصه اي را با رفيقم گويم از درد

كه از دردم به خوشحالي، نيارد خنده بر لب

قصه عشق من و تو يك حديث جاودانه

بي گناه گشته اسير بازي خشم زمانه

توي اين بيگانه بازار با هياهوي محبت

مُرده انگار عاشقي در قصه هاي عاشقانه

خسته و دربدر از زخم حسادت

هر دو دلشكسته مرگ صداقت

نارفيقان را ببين خنجر به دست

در كمين نشسته با نام رفاقت

حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست

كارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط زهره  | 

ایمان بیاوریم....

سنگين گذشت لحظه از هم جدا شدن، اين بود انتهاي آشنا شدن

ما را به باد سپردند مثل ابر ، دردآور است در دل توفان رها شدن

وقتي دلي براي تو آينه مي شود، انصاف نيست دشمن آينه ها شدن

وقتي سكوت حنجره را فتح مي كند، ديوانگي است فرضيه همصدا شدن

افسوس مي خورم كه چرا اين دريچه ها، هر روز دلخوشند به رؤياي وا شدن

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، ايمان بياوريم به از هم جدا شدن

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط زهره  | 

بیا...

بيا براي خدا رازدار هم باشيم، هميشه در غم و شادي كنار هم باشيم

بيا به راستي عشقمان قسم بخوريم، به سينه تا نفسي هست يار هم باشيم

بيا كه در پس ديوار خنده گريه كنيم، قراربخش هم و بي قرار هم باشيم

اگر چه تحفه جان قابل عزيزان نيست، چه عيب دارد اگر جان سپار هم باشيم

بيا به خاطر دستي كه داده ايم به هم ، در اين زمانه غمگسار هم باشيم

ز كينه ورزي بيهوده دست برداريم، به درس دوستي آموزگار هم باشيم

اگر سپيده نزد سر  چه جاي بيم و هراس، بيا كه روشني شام تار هم باشيم

گذشت هر چه كه در حق هم بدي كرديم،دگر خدا نكند شرمسار هم باشيم

من وتو در چمن روزگار همچو گل هستيم، به يك دو شكوه دريغ است خار هم باشيم

+ نوشته شده در  ساعت 0:34  توسط زهره  | 

اشعاری از فروغ

چند شعر از فروغ فرخزاد

در ادامه مطلب ببین.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:34  توسط زهره  | 

عقرب

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب طبيعتا نيش مي زند.

+ نوشته شده در  ساعت 0:30  توسط زهره  | 

متولدین ماه های مختلف سال،از تفاوت شخصیتی یکدیگر با خبر شوید

در کارهای خصوصی متولدین فروردین ماه دخالت نکنید

حس حسادت اردیبهشتی ها را تحریک نکنید

خردادیها به سمت افرادی فرهیخته جذب می شوند

تحت هیچ شرایطی متولد تیر ماه را دست نیندازید

مردادی ها عاشق دریافت گل و هدیه و توجه هستند

شهریوری ها و یک زندگی آرام و بدون ماجرا

برای هر تصمیمی به متولد مهر ماه فرصت دهید

 آبانی ها سریع دل بسته و سریع تر دل می کنند

متولد آذر ماه عاشق پیاده روی و پیک نیک است

سرقول خود به دی ماهی ها بمانید

بهمنی ها حساس و نکته سنج

متولد اسفند را به تماشای فیلم اکشن نبرید

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:29  توسط زهره  | 

اعتقاداتی که شما را از زندگی عقب می اندازد

تا حال خیلی درمورد باورها و اعتقادات و اینکه چطور می‌توانید برای داشتن زندگی بهتر آنها را تغییر دهید حرف زده‌ایم. باورها و اعتقادات خاصی هستند که افراد زیادی را اسیر خود کرده‌اند و امروز می‌خواهیم آن باورها را بررسی کنیم.

اعتقادات ما در قدم اول از والدین، معلمین، همسالان، تلویزیون و رسانه‌ها نشات می‌گیرد. وقتی سنمان کم است فکر می‌کنیم بزرگترهایمان بیشتر از ما می‌دانند به همین خاطر به هرچه که می‌گویند اعتماد می‌کنیم. اما هرچه سنمان بالاتر می‌رود، دیگر خودمان اعتقادات و باورهایمان نسبت به دنیا را شکل می‌دهیم. اما کمی از ته‌نشین اعتقادات دوران کودکی در ما می‌ماند. گاهی‌اوقات بدون اینکه خودمان خبر داشته باشیم درونمان لانه می‌سازند. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:24  توسط زهره  | 

چارلی چاپلین

آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:23  توسط زهره  | 

مطلبی از احمد شاملو

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.زمانی که دمای بدنم راسنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:21  توسط زهره  | 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:20  توسط زهره  | 

قابل توجه خودم....

 

چرا وقتی پایمان جایی از اشتباه خودمان توی چاله میرود حاضر نمی شویم قبول کنیم که این اشتباهی بوده که کرده ایم و دنیا به آخر نرسیده

چرا وقتی عاشق میشویم بی دلیل همه وجودمان را بی دریغ حراج می کنیم

چرا هرچه عشقمان غلیظ تر و شدیدتر است سرعتمان در هیچ شدن بیش تر است

و اگر در این بین طرفمان عوضی در بیاید (حالا یا از اول ما اشتباه انتخاب کرده ایم ، یا نه؛ انتخابمان لیاقت محبت را نداشته) فرقی نمی کند

زود همه بیرقهای محبت را چال میکنیم و جایش خنجر و سپر و نیزه بیرون می آوریم

غافل از اینکه دنیا با یک آدم و یک عشق شروع نشده ، تمام هم نمیشود

تا دنیا دنیاست آدم و عشق و خطا هست

به جای اینکه با تمام قدرت دریای عطوف وجودمان را تبدیل به سیلاب نفرت کنیم

کافی است فقط حواسمان را جمع کنیم تا دوباره اشتباه نکنیم

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:37  توسط زهره  | 

زن...

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی

برای ازدواجش در هر سنی اجازه  لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و میمیرد

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

دکتر علی شریعتی 

*********************************
+ نوشته شده در  ساعت 23:35  توسط زهره  | 

دکتر شریعتی...

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم(شریعتی)

******************


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:34  توسط زهره  | 

کوتاه اما...

دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند
********************
همیشه به یاد داشته باش:
اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار
اگر در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار
اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار
اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار
********************
دنیا دو روز است:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:32  توسط زهره  | 

دکتر شریعتی.

سخنانی از دکتر شریعتی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 22:18  توسط زهره  | 

دکترشریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت 22:15  توسط زهره  | 

چنگیز دیروز .چنگیز امروز

چنگیز دیروز سلاحش شمشیر بود و مرکبش اسب و دفاعش سپر همین !   اما چنگیز امروز مرکبش ” صنعت ” و سرمایه و سلاحش علم و نقابش دموکراسی و انسان دوستی و تمدن و توسعه  و صلح و حقوق و بشر .

چنگیز دیروز مفاصل اعضا یک پیکر را می گسست و چنگیز امروز پیوند های عمیق و قدسی روح را ، چنگیز دیروز سر از تن جدا می کرد و چنگیز امروز فطرت آدمی را از کالبدش ، چنگیز دیروز خانه ها را آتش میزد و چنگیز امروز کشور ها را ، آسمان را ، عشق را ، ایمان را و هر چه را که آدمی در پناه آن ” آدمی ” می تواند ماند ، بر سرش آوار می کند . چنگیز دیروز جامه از تنها بدر کرد و می ربود و چنگیز امروز ماهیت آدمی و هویتش را .

به هر حال جور ، غارت و دشمنی انسان با انسان که از قابیل آغاز شده است همچون دیگر پدیده های عالم در مسیر تکاملی و تصاعدی حویش اکنون به آسمانها رسیده است و قلمرو حکومتش نه دیگر از مرزی به مرزی و از قومی به قومی که پهنه ی جهان است و کشور انسان .

« دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  ساعت 22:15  توسط زهره  | 

انسان

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن. گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود. ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ ساخته‌اند. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست. خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم. شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم
+ نوشته شده در  ساعت 22:13  توسط زهره  | 

شعری از شریعتی

در باغ  ” بی بر گی ” زادم ..

و در ثروت فقر غنی گشتم …

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم …

و در هوای دوست داشتن ، دم زدم …

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم …

و در بالای غرور ، قامت کشیدم …

و از دانش ، طعامم دادند  …

و از شعر، شرابم نوشاندند …

و از مهر ، نوازشم کردند …

و ” حقیقت ” دینم شد و راهِ رفتنم …

و ” خیر ” حیاتم شد و کارِ ماندنم …

و ” زیبایی” عشقم شد و بهانه ی زیستنم …

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت 22:13  توسط زهره  | 

دوتا .... کوتاه

در آغاز آفرينش يکروز دروغ و حقيقت رفتند کنار رودخانه ، دروغ گفت : بيا شنا کنيم و حقيقت ساده دل قبول کرد؛ اما تا لباس هايش را در آورد و در آب رفت ، دروغ لباس او را دزديد و رفت... از آن به بعد حقيقت بيچاره عريان ماند و مردم دروغ را با لباس حقيقت ديدند...!!!

------------------------------------------

در سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود

ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش راگم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدندمی‌دانست وقت زیادی ندارد

در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود

او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را درآورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می‌رفت

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم

خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنهااو به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند

فراموش نکنید : دستهایی که کمک می‌کنند مقدس‌تر از دستهایی هستند که تسبیح می گردانند

+ نوشته شده در  ساعت 22:12  توسط زهره  | 

دلم تنگ است

به راستي چقدرسخت است

خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها

و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني

و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري

درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن

و باز هم نفرين به تو   اي سرنوشت.

دلم تنگ است                 دلم اندازه حجم قفس تنگ است     سکوت از کوچه لبريز است

صدايم خيس و باراني است                      نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:12  توسط زهره  | 

اگر

اگر می خواهید به مدت یک ساعت خوشحال باشید….بخوابید
اگر می خواهید یک روز خوشحال باشید…… به گردش بروید.
اگر می خواهید یک ماه خوشحال باشید……. ازدواج کنید.
اگر میخواهید یک سال خوشحال باشید…..باید ارث کلانی به شما برسد.
اگر می خواهید یک عمر خوشحال باشید……… یاد بگیرید که عاشق شغلتان باشید
+ نوشته شده در  ساعت 22:11  توسط زهره  | 

تقدیم به م.م (ویژه)

سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:9  توسط زهره  | 

دکتر شریعتی

بازم از دکتر شریعتی و بازم تقدیم به (م.م)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 22:8  توسط زهره  | 

سرود آفرینش

شعری از دکتر شریعتی تقدیم به م.م(خودش میدونه کیه....!)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 22:4  توسط زهره  | 

ویکتور هوگو

برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ......  ويکتور هوگو

من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید بار دوم هم نگاه کرد.  ويکتور هوگو

در زندگی یک مرد ۲ روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد. ويکتور هوگو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط زهره  | 

شکسپیر

من وقت را هدر دادم و اکنون اوست که مرا هدر می­دهد.ویلیام شکسپیر

 ای جسارت! دوست من باش.ویلیام شکسپیر

دوستی نعمت گرانبهائی است ،خوشبختی رادوبرابر می کندوبه بدبختی تخفیف میدهد.ویلیام شکسپیر

اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگربرنگشت از اول برای تو نبوده  ویلیام شکسپیر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط زهره  | 

دکتر شریعتی

پروردگارا

به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم .

 دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم .

بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم .

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. دکتر علی شریعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط زهره  | 

افلاطون

آنچه شايسته نيست به آرزو مخواه،و بدان كه انتقام خدا از بنده، به خشمِ بي رحمانه و بي حرمتي و سرزنش نبـُود،بلكه به متحول كردن و ادب كردن از فرط  عشق باشد.افلاطون

در جهان یگانه مایه نیكبختی انسان محبت است.افلاطون 

نیرومند ترین مردم كسی است كه بر خشم خود غلبه كند.افلاطون 

زینت انسان به سه چیز است علم ،محبت ،آزادی.افلاطون 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 23:16  توسط زهره  | 

مطالب قدیمی‌تر